حکم قتل حافظ قسمت دهم حافظ و اهل فن

شمس الدین را به خاطر غزلی حکم قتل دادند که مطلع غزل این است :

                                    در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی

                                     خرقه جایی گرو سجاده و دفتر جایی

                                    . . . . .

و در بیت آخر چنین آورده بود :

                                    گر مسلمانی از این است که حافظ دارد

                                      آخ اگر از پس امروز بود فردایی

شمس الدین که حافظ قرآن بود و همه او را به با ایمانی قبول داشتند به شکلی مسلمانی این جماعت را

به باد تمسخر گرفته بود وقتی فهمید که به همه مسلمانان توهین کرده است به خاطر اینکه خود را از

ادامه نوشته

حافظ وخیام قسمت نهم حافظ و اهل فن علی نقی بافنده

شمس الدین محمد به کتابخانه کوچک خود رفت و از میان آنها کتاب رباعیات خیام را بر داشت

- مردم خیام را یک کافر ملحد بیدین می دانند و از رباعیاتش فاصله می گیرند اما مرا یک شاعر

با ایمانی میذلنند که کل قرآن را حفظ هستم . خیال می کنند که بسکه با ایمانم دست به این کار

زده ام غافل از اینکه من دنبال جوابهایم می گردم . من مدام دنبال معمای پیچیده هستی هستم

که کنجکاوی ام را برانگیخته است ومدام مرا به خود مشغول کرده است . پرسش های ژرف

و شگرف در من بوجود آورده که بی پاسخ هستند

من قرآن را نخوانده ام که حفظ کنم . خوانده ام که به پرسش هایم برسم . درست مثل خیام .

  

ادامه نوشته

حافظ و اهل فن قسمت هشتم علی نقی بافنده

- نامت چیست جوان ؟

- نامم به چه درد تو می خورد خواجه لقب من حافظ است .

- به به . به به پس حافظی که نامش شهره شهر شده است تو هستی ؟ ولی به قیافه ات نمی خود شاعر باشی .

- شعر قیافه نمی شناسد .

- دستت را خالی می بینم . مگر نیامده ای شراب بخری ؟

- خیر آمده ام شراب ببینم .

- شراب ببینی ؟ شراب که دیدن ندارد .

- برای ما شعرا همه چیز دیدن دارد. حتی نادیدنی ها .

- چندیست ترا در مجلس فقرا می بینم . آرام می آیی و کنجی می نشینی وآرام می روی . دنبال چه هستی؟

- خودم هم نمی دانم . مدتی است سرگشته شده ام . خودم را گم کرده ام . دنبال گمگشته ام می گردم .. 

- پس دنبال من بیا تا خودت را پیدا کنی .

ادامه نوشته

حافظ و اهل فن قسمت هفتم علی نقی باافنده

شمس الدین محمد در بازار می فروشان قدم میزند . عصر یک روز پنج شنبه است . شمس الدین بدش نمی آید

سری به خمره بزند ولی جواب این مردم متعصب را چه بدهد .

- شمس الدین محمد . شمس الدین محمد .

صدایی او را به خود می آورد . بر می گردد کسی را می بیند که شبهای نج شنبه در مجالس ذکر میدیده . ولی

نه نام او را می داند و نه او را می شناسد . ناگهان یادش می آید که شب جمعه است .و در خانقاه حلقه ذکر

برپاست . اما او در نازار می فروشان چه می کند؟ شاید خدا او را برای من فرستاده باشد .

 

حافظ و اهل فن قسمت ششم علی نقی بافنده

چرا همه همانند من فکر نمی کنند . چرا هر کسی کاسه داغتر از آش شده است . چنان به عقیده ارثی خود

چسبیده است و رهایش نمی کند ؟ این جماعتی که من می بینم اگر گبر و بت پرست به دنیا می آمدند الآن چنان

 از بت پرستی دفاع می کردند که گویی دینی برتر از آن نبوده و نیست . 

                                        واعظان کین جلوه بر محراب و منبر می کنند

                                        چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

                                        مشکلی   دارم  ز  دانشمند  مجلس  باز  پرس

                                        (  توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند)

        شمس الدین مححد غمگین است . اما امید وار . نه دل خوشی از این جماعت مسجد رو دارد . نه جایی

       در خانفاه پیدا کرده است . هر کجا می رود او را به چشم بیدین و گمراه و صوفی

    می نگرند .

      حافظ را با دف و نی بر سر بازار دیده اند .

     این شایعه همه جا پیچیده بود . برخی حتی برای از این بردن این شاعر ملحد عزم خود را جزم کرده بودند

     از شیراز و مردمش خسته شده بود . احساس می کرد مردم دیگر برای سوده هایش

    ارزشی قائل نیستند . دوست داشت زمین و آسمان را زیر و زبر کند .دوست داشت فلک را بشکافد و طرحی

    طرحی دیگر اندازد : اما :       ( سخندانی و خوش خوانی نمی ارزند در شیراز)

                                           ( بیا حافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم )

                              

                                     

ادامه نوشته

حافظ و اهل فن قسمت پنجم علی نقی بافنده

شمس الدین محمد به کوچه پس کوچه های شیراز می آید و در ظلمات شب با اندیشه های خویش سر گرم می شود :

مردم از من بر گشته اند . دیگر در میان مردم جایی ندارم . من فرقی میان خانقاه و مسجد . میکده و دیر .

نمی بینم چرا مردم اینگونه اند . چرا هر کسی دوست دارد متاع خود را تبلیغ کند ؟ چرا هر کسی خیال میکند

 راه او بهترین راه هاست . یک عده افتاده اند به جان هم که ثابت کنند راه آنها بهترین راه هاست .جنگ هفتاد و

دو ملت به راه انداخته اند . یکی نیست به اینان بگوید :

                              (  جنگ هفتادو دو ملت همه را عذر بنه )

                                ( چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند )

شمس الدین محمد غرق در افکار پریشان خود بود که زاهدی پرهیزکار به او رسید

    - سلام شیخ

    - سلام شمس الدین محمد چرا چندیست به مسجد نمی آیی ؟

    - ما را معذور دار شیخ

    - من ترا معذور دارم . جواب خدای خودت را چه می دهی

    - مگر چیزی شده است ؟

    - چیزی نشده است اما شخص همچون تویی که حافظ کلام الله است چرا باید از خانقاه سر در آوری

    - برو خدا را شکر کن که سراز میخانه در نیاورده ام

    - شمس الدین تو مرد شریفی هستی دست از شعر و شاعری بر دار دست از صوفیگری و درویشی بردار

     لطف خدا شامل حال تو نخواهد شد چرا اینهمه کفر می گویی ؟ 

ادامه نوشته

حافظ و اهل فن قسمت چهارم علی نقی بافنده

شریعت . طریقت . حقیقت .

شمس الدین محمد در راه مدام این کلمات را تکرار می کند شریعت . طریقت . حقیقت . و با خود اینگونه معنا

می کند : قدم اول شریعت است . باید شریعت خود را محکم کنم . اما دوم و سوم چیست ؟ چیزی به ذهن

متلاتمش نمی رسد . طریقت یعنی طریق راه که بعد ها پیر من به من خواهد گفت . پس از اینکه از طریقت

گذشتم خود به خود به حقیقت خواهم رسید . اما کی ؟ شمس الدین محمد در دل بیتابی می کرد و هر لحظه منتظر

بود .                          ( به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند )

                                (   چنان  عزیز  نگینی  به  دست   اهرمنی )

 جمعه شبی دیگر فرا می رسد . عشق سراپای شمس الدین حافظ را پر کرده است . لباس نو می پوشد . عطر

و گلاب به خود می زند . دفتر خود را بر می دارد و راهی خانقاه می شود. دراویش همه جمعند .

حلقه ذکر تشکیل شده است . دراویش در حلقه ذکر و غیر دراویش در اطراف نشسته اند . شمس الدین محمد

به کنجی خلوت پناه می برد اما چشم از چشم پیر بر نمی دارد . احساس می کند که هیچگاه چهره ای به نورانی

چهره پیر در دنیا ندیده است . به یاد چهره های معصومین می افتد . و چهره رسول الله را در نظر خود مجسم

 می کند.. یک دفعه به خود می آید از پیر خبری نیست . سرغش را می گیرد می گویند ایشان مریض احوال

هستنند بیشتر از ده دقیقه نمی توانند در مجلس حظور پیدا کنند . شما می توانید به منزل ایشان بروید و خواسته

خود را بیان کنید . اگر لازم باشد ایشان دستور خواهند داد .

شمس الدین محمد بر می خیزد و آرام مجلس را ترک می مند .

( بقیه در پست بعدی)

حافظ و اهل فن قسمت سوم

خون و خونریزی . کشت و کشتار . تا کی ؟ شمس الدین محمد به خودش دلداری می دهد . و به یاد این شعر

می افتد که : زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز . اما چگونه ؟ دفتر دستک خود را برداشته به کنار آب رکن

آباد می رود . بود آیا که در میکده ها بگشایند            گره از کار فرو بسته ما بگشایند

               اگر از بهر دل زاهد خود بین بسنتد        دل قوی دار که ار بهر خدا بگشایند

              به صفای دل رندان صبوحی زدگان        بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

              نامه تعزیت دختر زر بنویسید                که حریفان همه خون از مژه ها بگشایند

              گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب       تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند

             در میخانه ببستند خدایا مپسند                 که به جایش در تزویر و ریا بگشایند

             حافظ این خرقه که داری تو ببینی روزی        که چه زنار ز زیرش بجفا بگشایند

اما هنوز غم زمانه سینه اش را مالامال درد کرده است . احساس می کند تنهاست . احساس می کند کسی حرف

او را نمی فهمد . مدام از خود می پرسد چرا سوالهایی که در ذهن من است در ذهن دیگران نیست. چرا مردم از

خودشان نمی پرسند : از کجا آمده ایم ؟ به کجا می رویم ؟ چرا آمده ایم ؟ چرا می رویم؟ و هزاران چراهای

دیگر. . .                       ( مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک )

                                  ( چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم)

می داند که به این دنیای خاکی تعلق ندارد . و می داند که مرغ باغ ملکوت است .و می داند که آدمی در عالم

خاکی نمی آید به دست .

از یک طرف از حاکمان زمان خود دلگیر است . از طرفی دیگر منتظر است که دراویش او را در حلقه ذکر

خود بپذیرند و احساس می کند با پیوستن به این جماعت به آن آرامش دایمی و همیشگی خواهد رسید .

به یاد می آورد که چه شبهایی که ساعتها پشت در خانقاه نشسته و منتظر است به درون حلقه آنان درآید

                                  ( تو برون در چه کردی که درون حلقه آیی )

آیا باید قبل از وارد شدن به درون حلقه چه بکند؟ هر بار می رود جواب رد می شنود چرا؟

می گویند کار دشواریست ولی شمس الدین محمد دشواری در آن نمی بیند. چطور برای دیگران راحت است

برای من دشوار است . چرا؟

( بقیه در پست بعدی)

حافظ و اهل فن قسمت دوم

هیچ کتابی دل نشین تر ازقرآن پیدا نمی کرد . از هر کس که نا امید می شد به قرآن روی میآورد . سوره تکویر

را به گونه ای می خواند که اگر شنونده ای کنارش بود از شوق به گریه می افتاد . خوش صدایی حافظ را برخی می ستودند اما خود چندان توجه ای به این موضوع نداشت . این دوره از زندگانی شمس الذین مصادف با

ناآرامی و جنگ و خونریزی بود و این چیزی بود که شمس الدین را می آزرد . فتنه هایی که در طول حیاط شمس الدین در شیراز و نواحی دیگر ایران روی داده بود در روح لطیف این شاعر اثر گذاشته بود .

نا بسامانی ها نا برابری ها ظلم ها و ستم ها را می دید و نمی توانست کاری از پیش ببرد جز آنکه گوشه ای خلوت پیدا کند و خاموشی بگزیند . دلش می سوخت و آتش می گرفت وقتی آن ظلم و ستها را می دید

                                   گر چه از آتش دل چون خم می در جوشم

                                  مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

شمس الدین همانند همه نکته دانان و متفکران همیشه به ظاهر خموش اما در باطن غوغایی داشت که فقط خودش ازآن آگاه بود

برای رسیدن به معشوق به هر کجا که به فکرش می رسید می رفت از دیر و کلیسا گرفته تا مسجو و معبد و

حتی بتخانه و میخانه و. . .

از اینکه او را در میخانه ببینند واهمه نداشت زیرا گاهی حتی احساس می کرد که نور خدا را در میخانه دیده

است !!! براستی مگر ممکن است انسان نور خدا را در میکده ببیند ؟ برای خودش هم غیر قابل باور بود

                                            ( این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم )

اما این را چگونه می توانست به دیگران بقبولاند  . خسته دلی اش بخاطر کشت و کشتار مردم به دست مغول ها

باعث خموشی اش شده بود اما چگونه می شود کسی که در درونش فغان و غوغاست به ظاهر خاموش باشد

                                         ( در اندرون من خسته دل ندانم کیست )

                                        ( که من خموشم و او در فغان و در غوغاست)

شمس الدین از اوضاع زمان خود به شددت رنج می برد و دنبال مسکنی بود تا او را آرام کند .

دنبال راهی بود را مرهم این زخمهای خود باشد اما کدام راه ؟ کدام مرحم؟ چگونه می شود در خود فرو رفت و

هر چه می گذرد را نادیده گرفت ؟ شمس الدین دوست داشت با خودش کنار بیاید تا به آرامش برسد اما چگونه؟

بیاد می آورد که زمانی چه راحت می زیسته و اکنون چگونه می تولند آن راحتی را به حود برگرداند

 بهترین راه همین بود که همانند درویشان در خود فرو رود و مدام خدا را ذاکر باشد

آیه شریفه ( الا بذکراله تطمئن القلوب) با ذکر نام خدا دلها آرام میگردد

در آن دوره فرقه های درویشی رونقی خاص خود داشتند . گاهی وارد خانقاه نقشبندی می شد . گاهی وارد خانقاه شاه نعتالله ولی و . . .

اما آنچه دنبالش بود به درست نمی آورد و دست آخر به گوشه ای می رفت و دوباره . سه باره و ... ده باره

قرآن را می خواند و هر بار که می خواند احساس می کرد مطلب تازه ای می خواند و از اینروی

لذت می برد . سپس به خانه بر می گشت و در میان راه آنچه را خوانده بود سعی می کرد مرور کند و ببیند

آیا چیزی در خاطرش مانده یا نه . گاهی خودش را سرزنش می کرد و به خود می گفت

آدمی مثل تو که اینهمه قرآن می خواند چرا گاهی به میخانه می رود ؟ آیا این ریا کاری نیست که جلوی مردم

خودت را مومن جلوه می دهی اما مخفیانه به میخانه می روی ؟

                                     (  بیار  باده  اول  به  دست  حافظ  ده  )

                                     ( بشرط آنکه ز مجلس سخن به در نرود)

گیرم که سخن به در برود . خدایا مرا ببخش اگر آنطور که باید نیستم

( ادامه داستان را در پست بعد مطالعه کنید)

 

حافظ و اهل فن قسمت اول

شمس الدین محمد را آنگونه که بود بشناسیم

شمس الدین محمد از نوجوانی عاشق سیر و سلوک بود ِ عاشق درویشی بود . هرکجا درویشی میدید

به سراغش می رفت و می پرسید چگونه می توانم درویش بشوم ؟ اما هر چه بیشتر جستجو می کرد کمتر به نتیجه می رسید. دوست داشت همانند عرفا زندگی کند . دوست داشت با خدا رابطه ای جدا گانه داشته باشد .

دوست داشت چشم دل باز کند که جان بیند - آنچه نادیدنیست آن بیند گر به اقلیم عشق روی آورد - همه آفاق

گل ستان بیند . شنیده بود که : رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند - بنگر که تا چه حد است مقام آدمیت

دوست داشت به آن مقام وافعی که قولش را داده بودند برسد . شنیده بود که عرفا به جایی می رسند که

آنچه بیند دلش همان خواهد - وانچه خواهد دلش همان بیند

(آنچه بینی دلت همان خواهد - آنچه خواهد دلت همان بینی)

ذوست داشت آنچه دلش می خواهد ببیند . دوست داشت پرده از مقابل چشمانش کنار برود و نادیدنی ها را ببیند

حافظ عاشق بود . عاشق خدا مدام قرآن را بر می داشت و در خلوت گاه در دل و گاه با صوت بلند می خواند

حافظ صدای خوبی داشت مخصوصا وقتی تنها بود به گوشه ای دنج می رفت و با صدای رسای خود به تلاوت

قرآن کریم می پرداخت . اما زیاد دوست نداشت که در جمع بخواند (ادامه این داستان شیرین را در پست بعد مطالعه کنید) 

 

طنز

بازوانم هست اماهیچ یک را زور نیست

دیدگانم هست اما هیچیک را نور نیست

روزگار از چارتا مو بر سرم کرده دریغ

تا نگویم از چه زلفم فرفری با بور نیست

هر کجا بینم پلیسی می کریزم مثل باد

از کجا دانم که بهر جلب من مامور نیست

با تمام اینمه من سخت می بالم به خویش

هیچ مفلوکی چو من گردنکش و مغرور نیست

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

روزی سراغ وقت من آیی که نیستم