هیچ کتابی دل نشین تر ازقرآن پیدا نمی کرد . از هر کس که نا امید می شد به قرآن روی میآورد . سوره تکویر
را به گونه ای می خواند که اگر شنونده ای کنارش بود از شوق به گریه می افتاد . خوش صدایی حافظ را برخی می ستودند اما خود چندان توجه ای به این موضوع نداشت . این دوره از زندگانی شمس الذین مصادف با
ناآرامی و جنگ و خونریزی بود و این چیزی بود که شمس الدین را می آزرد . فتنه هایی که در طول حیاط شمس الدین در شیراز و نواحی دیگر ایران روی داده بود در روح لطیف این شاعر اثر گذاشته بود .
نا بسامانی ها نا برابری ها ظلم ها و ستم ها را می دید و نمی توانست کاری از پیش ببرد جز آنکه گوشه ای خلوت پیدا کند و خاموشی بگزیند . دلش می سوخت و آتش می گرفت وقتی آن ظلم و ستها را می دید
گر چه از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
شمس الدین همانند همه نکته دانان و متفکران همیشه به ظاهر خموش اما در باطن غوغایی داشت که فقط خودش ازآن آگاه بود
برای رسیدن به معشوق به هر کجا که به فکرش می رسید می رفت از دیر و کلیسا گرفته تا مسجو و معبد و
حتی بتخانه و میخانه و. . .
از اینکه او را در میخانه ببینند واهمه نداشت زیرا گاهی حتی احساس می کرد که نور خدا را در میخانه دیده
است !!! براستی مگر ممکن است انسان نور خدا را در میکده ببیند ؟ برای خودش هم غیر قابل باور بود
( این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم )
اما این را چگونه می توانست به دیگران بقبولاند . خسته دلی اش بخاطر کشت و کشتار مردم به دست مغول ها
باعث خموشی اش شده بود اما چگونه می شود کسی که در درونش فغان و غوغاست به ظاهر خاموش باشد
( در اندرون من خسته دل ندانم کیست )
( که من خموشم و او در فغان و در غوغاست)
شمس الدین از اوضاع زمان خود به شددت رنج می برد و دنبال مسکنی بود تا او را آرام کند .
دنبال راهی بود را مرهم این زخمهای خود باشد اما کدام راه ؟ کدام مرحم؟ چگونه می شود در خود فرو رفت و
هر چه می گذرد را نادیده گرفت ؟ شمس الدین دوست داشت با خودش کنار بیاید تا به آرامش برسد اما چگونه؟
بیاد می آورد که زمانی چه راحت می زیسته و اکنون چگونه می تولند آن راحتی را به حود برگرداند
بهترین راه همین بود که همانند درویشان در خود فرو رود و مدام خدا را ذاکر باشد
آیه شریفه ( الا بذکراله تطمئن القلوب) با ذکر نام خدا دلها آرام میگردد
در آن دوره فرقه های درویشی رونقی خاص خود داشتند . گاهی وارد خانقاه نقشبندی می شد . گاهی وارد خانقاه شاه نعتالله ولی و . . .
اما آنچه دنبالش بود به درست نمی آورد و دست آخر به گوشه ای می رفت و دوباره . سه باره و ... ده باره
قرآن را می خواند و هر بار که می خواند احساس می کرد مطلب تازه ای می خواند و از اینروی
لذت می برد . سپس به خانه بر می گشت و در میان راه آنچه را خوانده بود سعی می کرد مرور کند و ببیند
آیا چیزی در خاطرش مانده یا نه . گاهی خودش را سرزنش می کرد و به خود می گفت
آدمی مثل تو که اینهمه قرآن می خواند چرا گاهی به میخانه می رود ؟ آیا این ریا کاری نیست که جلوی مردم
خودت را مومن جلوه می دهی اما مخفیانه به میخانه می روی ؟
( بیار باده اول به دست حافظ ده )
( بشرط آنکه ز مجلس سخن به در نرود)
گیرم که سخن به در برود . خدایا مرا ببخش اگر آنطور که باید نیستم
( ادامه داستان را در پست بعد مطالعه کنید)
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 2:22 توسط شاعری از دیار خاموش
|