سخن عشق
عشق را ناطقه ای دیگر و حرفی دگر است
مدعی خواست که از عشق سخن پردازم
جز خموشی چه توانگفت به گوشی که کر است
یا :
جز خموشی چه کنم گوش دلی را که کر است
عشق را ناطقه ای دیگر و حرفی دگر است
مدعی خواست که از عشق سخن پردازم
جز خموشی چه توانگفت به گوشی که کر است
یا :
جز خموشی چه کنم گوش دلی را که کر است
بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزاد است
اینکه گویند که بر آب نهادست جهان
مشنو ای خواجه که چون در نگری بر باد است
دل بر این پیره زن عشوه گر دهر مبند
کاین عروسی ست که در عقد بسی داماد است
هنر داند از جاهلی عیب خویش
به که بد باشی و نیکت بینند
بر نیاید درست تدبیری
گاه باشد که کودکی نادان
به غلط بر هدف زند تیری
اشک کباب باعث طغیان آتش است
است . ضمنا نتوانستم وارد سایت شما بشوم مجبور شدم در
وبلگ خودم بنویسم . منتظر تماس های مجدد شما هستم
بیتی دیگر از آن غزل
تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید
بی هنر شو که هنرهاست در این بی خبری
که ناکس کس نمی گردد از آن بالا نسینی ها
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
ذره شو تا در دل افلاک آزادت کنند
دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است
آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود
در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
من این نماز حساب نماز نشمارم
ز عشق روی تو من روبه قبله آوردم
و گر نه من ز نماز و ز قبله بیزارم
ور نه بسیار بجویی و نیابی بازش
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود