بازوانم هست اماهیچ یک را زور نیست

دیدگانم هست اما هیچیک را نور نیست

روزگار از چارتا مو بر سرم کرده دریغ

تا نگویم از چه زلفم فرفری با بور نیست

هر کجا بینم پلیسی می کریزم مثل باد

از کجا دانم که بهر جلب من مامور نیست

با تمام اینمه من سخت می بالم به خویش

هیچ مفلوکی چو من گردنکش و مغرور نیست